تبليغاتX
«روزهای ماندگار بی بی انار»

«روزهای ماندگار بی بی انار»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 7:26  توسط بی بی انار  | 

Deltangam


Deltane ruzhaye kudaki, Deltange...


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:49  توسط بی بی انار  | 

قسم به فریاد

تو در اوجي

در اوج بمان

مهربانا

 

و محرم دلگويه ام

اين آخرين تلاش براي عشق در آخرين لحظات بود

بخوان مهربانا

بگذار بدانم كجايش ناسور بود كه كوه خاموشش چنين بي رحمانه فوران كرد و مرا ويران

كوهي كه بي قطره اي كلام در بيابان عطشان رهايم كرد

قسم به درد به اشك

بگذار بدانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:47  توسط بی بی انار  | 

زير فشار ناباوريش داشت له مي شد با اينكه بار اولش نبود

از خانه بيرون زد به مقصد خانه يار ماندگار هيشگي اش

هوا مطبوع بود ولي نفسش در سينه اش خفه شده بود

صداي اذان همراه نسيم مي وزيد

همه چيز همان طور بود... مثل هميشه... ماشين هاي صف كشيده پشت قرمزي چراغ عابران در حال خريد و گشت و گذار مغازك فست فود غلغله و ... هيچ چيز دنيا عوض نشده بود فقط دنياي او بود كه واژگون شده بود و خودش كه مي گدازيد مي گريست مي شكست جان مي داد بي صدا بر سر سكوت فرياد مي كشيد

حالا جلوي در خانه دوست رسيده بود همان يار ديرينه پاهاي نااستوارش كمي نيرو گرفت

...

مغزش خالي شده بود در پناه آرام دوست نمي خواست به هيچ چيز فكر كند به هيچ چيز ...

 

 

پ.ن: اين روزهاي آخر به شدت حضورت را احساس كردم بي تو نمي دانم در قعر كدام دره پوسيده بودم مرا رها مكن كه سخت نيازمندم تنها در پناه حمايتت دل رنجورم جان تازه مي گيرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:13  توسط بی بی انار  | 

دلم را بي قطره كلامي دارند ذبح مي كنند...

 

امشب دنبال مهرباني چون تو آمدم تا در پناهت درد ناباوريم تسكين يابد

سوگوارم...

براي بخاكسپاري دلم كه مي آيي؟!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:38  توسط بی بی انار  | 

 

khasteam... khaste, rahi namande yek ghadam dgar

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:14  توسط بی بی انار  | 

فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم

 

از صبح كه پاشدم اضطراب شديدي به جونم افتاده. فردا مهندسي نرم دارم و هنوز شروع نكردم؛ نمي تونم؛

خواب آشفته اي ديدم. گرچه خواب صبح تعبير نداره اما مي ترسم.

به آغوش مامان پناه بردم جلوش زانو زدم و دستامو درو كمرش حلقه زدم و محكم سرمو به شكم نرم مامان فشار مي دادم "مامان خيلي استرس دارم" مامان همون طور كه موهامو نوازش مي كرد گفت "پاشو جوجه بايد به كارام برسم" و بعد شروع كرد به حرف زدن. تموم حرفاشو كه از بر بودم اما نياز داشم برام تكرار كنه.

 آه مامان خوبم...

 

خدايا

كاش يه راه سكيوري از قلب من به تو بود. راهي كه هيچ شيطون و وسوسه و كلا غير تو نتونه نفوذ كنه اونوقت من از اون پورت امن هر چي دلگويه و واگويه داشتم برات مي فرستادم و جوابت رو كه دريافت كردم مي شدم اقيانوس آروو......................م...

بدون اضطراب بدون ترديد بدون سردرگمي فقط يه چيز بود:

آرامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:40  توسط بی بی انار  | 

ورق پاره هاي انزوا

شبهاي امتحان من مدتيه مثل بقيه ي زندگيم شكل تازه اي بخودش گرفته مي شينم پاي درس و جزوه و كتاب و... و مي شه مجالي براي خاكستر افكارم كه زبانه بكشه. دل به درس نمي دم يا چرت مي زنم و مي پرم قهوه ميخورم و خميازه مي كشم يا دور خونه شبگردي مي كنم گاهي هم مدتها جلوي آينه مي شينم يا مي زنم زير گريه...

 

از وقتي از زير مريضي دراومدم ديگه بهش سر نزدم شرمندگي غم نگاه ترحم اميزش رو كه با زبون بي زبوني به باد سرزنشم مي گيره رو تحمل نمي ارم قول هايي كه بهش دادم و هيچ نتونسم بكنم نشد كه " كوچولوي عزيز من اين وضعيت رو تغيير مي دم دلت قرص" اما از بدي روزگار و كوري نقطه ي حال ... آه و الان بدون اينكه غبار از چهرش بروبم ديگه گذاشتمش جايي كه نبينمش!

 

امشب جرئت كردم از خودم بپرسم كه خب حاصل چي بود؟ يا چيه؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:52  توسط بی بی انار  | 

قاصدک

 

شگفتا از تبارک تو !

 كه با رقص قاصدكي چنان مشعوف مي شود كه گويي خوشبخت ترين آدميان است !

آنگاه که زیر بار نا امیدی امیدی به ماندنش نمانده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:14  توسط بی بی انار  | 

 

صحنه ي جان دادن آيا ديدني ست؟؟!

كين چنين سنگين ماتت برده است؟!!!!!!

 

ماهي دل نازكم اينك بمير!

قبل از آنكه يادت آيد روزگار رقص شاد در حوض او

تنها فقط جز صحنه ي ديگر نبود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:52  توسط بی بی انار  | 

 

ياحي و يا قيوم برحمتك استغيث

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:44  توسط بی بی انار  | 

Ta khoOorshid...

 

Hanuz bidaram. Panjere taranome khoshe

 DOUST DASHTANAT

ra mishkofad. Man dar in sokute aram -labriz az rezayat- dar nazdikiat ghutevaram. Khabat amigho setarebaran

Azize hamishegi

.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:46  توسط بی بی انار  |