تو در اوجي
در اوج بمان
مهربانا
و محرم دلگويه ام
اين آخرين تلاش براي عشق در آخرين لحظات بود
بخوان مهربانا
بگذار بدانم كجايش ناسور بود كه كوه خاموشش چنين بي رحمانه فوران كرد و مرا ويران
كوهي كه بي قطره اي كلام در بيابان عطشان رهايم كرد
قسم به درد به اشك
بگذار بدانم
زير فشار ناباوريش داشت له مي شد با اينكه بار اولش نبود
از خانه بيرون زد به مقصد خانه يار ماندگار هيشگي اش
هوا مطبوع بود ولي نفسش در سينه اش خفه شده بود
صداي اذان همراه نسيم مي وزيد
همه چيز همان طور بود... مثل هميشه... ماشين هاي صف كشيده پشت قرمزي چراغ عابران در حال خريد و گشت و گذار مغازك فست فود غلغله و ... هيچ چيز دنيا عوض نشده بود فقط دنياي او بود كه واژگون شده بود و خودش كه مي گدازيد مي گريست مي شكست جان مي داد بي صدا بر سر سكوت فرياد مي كشيد
حالا جلوي در خانه دوست رسيده بود همان يار ديرينه پاهاي نااستوارش كمي نيرو گرفت
...
مغزش خالي شده بود در پناه آرام دوست نمي خواست به هيچ چيز فكر كند به هيچ چيز ...
پ.ن: اين روزهاي آخر به شدت حضورت را احساس كردم بي تو نمي دانم در قعر كدام دره پوسيده بودم مرا رها مكن كه سخت نيازمندم تنها در پناه حمايتت دل رنجورم جان تازه مي گيرد
دلم را بي قطره كلامي دارند ذبح مي كنند...
امشب دنبال مهرباني چون تو آمدم تا در پناهت درد ناباوريم تسكين يابد
سوگوارم...
براي بخاكسپاري دلم كه مي آيي؟!
khasteam... khaste, rahi namande yek ghadam dgar
از صبح كه پاشدم اضطراب شديدي به جونم افتاده. فردا مهندسي نرم دارم و هنوز شروع نكردم؛ نمي تونم؛
خواب آشفته اي ديدم. گرچه خواب صبح تعبير نداره اما مي ترسم.
به آغوش مامان پناه بردم جلوش زانو زدم و دستامو درو كمرش حلقه زدم و محكم سرمو به شكم نرم مامان فشار مي دادم "مامان خيلي استرس دارم" مامان همون طور كه موهامو نوازش مي كرد گفت "پاشو جوجه بايد به كارام برسم" و بعد شروع كرد به حرف زدن. تموم حرفاشو كه از بر بودم اما نياز داشم برام تكرار كنه.
آه مامان خوبم...
خدايا
كاش يه راه سكيوري از قلب من به تو بود. راهي كه هيچ شيطون و وسوسه و كلا غير تو نتونه نفوذ كنه اونوقت من از اون پورت امن هر چي دلگويه و واگويه داشتم برات مي فرستادم و جوابت رو كه دريافت كردم مي شدم اقيانوس آروو......................م...
بدون اضطراب بدون ترديد بدون سردرگمي فقط يه چيز بود:
آرامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
شبهاي امتحان من مدتيه مثل بقيه ي زندگيم شكل تازه اي بخودش گرفته مي شينم پاي درس و جزوه و كتاب و... و مي شه مجالي براي خاكستر افكارم كه زبانه بكشه. دل به درس نمي دم يا چرت مي زنم و مي پرم قهوه ميخورم و خميازه مي كشم يا دور خونه شبگردي مي كنم گاهي هم مدتها جلوي آينه مي شينم يا مي زنم زير گريه...
از وقتي از زير مريضي دراومدم ديگه بهش سر نزدم شرمندگي غم نگاه ترحم اميزش رو كه با زبون بي زبوني به باد سرزنشم مي گيره رو تحمل نمي ارم قول هايي كه بهش دادم و هيچ نتونسم بكنم نشد كه " كوچولوي عزيز من اين وضعيت رو تغيير مي دم دلت قرص" اما از بدي روزگار و كوري نقطه ي حال ... آه و الان بدون اينكه غبار از چهرش بروبم ديگه گذاشتمش جايي كه نبينمش!
امشب جرئت كردم از خودم بپرسم كه خب حاصل چي بود؟ يا چيه؟
شگفتا از تبارک تو
كه با رقص قاصدكي چنان مشعوف مي شود كه گويي خوشبخت ترين آدميان است !
آنگاه که زیر بار نا امیدی امیدی به ماندنش نمانده
صحنه ي جان دادن آيا ديدني ست؟؟!
كين چنين سنگين ماتت برده است؟!!!!!!
ماهي دل نازكم اينك بمير!
قبل از آنكه يادت آيد روزگار رقص شاد در حوض او
تنها فقط جز صحنه ي ديگر نبود...
Hanuz bidaram. Panjere taranome khoshe
DOUST DASHTANAT
ra mishkofad. Man dar in sokute aram -labriz az rezayat- dar nazdikiat ghutevaram. Khabat amigho setarebaran
Azize hamishegi
.